|
ღ♥ღ♥ღ دریان ღ♥ღ♥ღ دریان ღ♥ღ♥ღ دریان ღ♥ღ♥ღ رعد دریان ۲، کلیپی از مناظر بسیار زیبای روستای دریان....به زودی در این پست نظراتونو نگه دارید بعد از دیدن کلیپ
شايد خيليها اسم دريان را شنيده باشند و يا اين اسم برايشان آشنا باشد. نگاهي كوچك به اسم سوپر ماركتهاي دونبش، مغازههاي عمدهفروشي بازار، شركتهاي تجاري، كارخانههاي مواد غذايي و ...، اين اسم را در برابر ديدگانشان قرار ميدهد. از همه مهمتر محله درياننو به همراه محلات شهرآرا ، پاتريس لومومبو، ستارخان و محلات مجاور اين نام را برايشان آشنا كند. بنیانگذار محله دریاننو حاج مهدی ابراهیمی دریانی است. وی اصلیتا از دهکده دریان در استان آذربایجان شرقی بود. وی در تهران آبادگری زیادی کرد و بنیاد محلههای شهرآرا، دریاننو و مناطق پیرامون خیابان ستارخان را گذاشت. دریاننو به نام زادگاهش نامیده شده و شهرآرا نام شرکتی بود که او تأسیس کرد ( به نقل از دانشنامه آزاد ويكيپديا) دريان دريان روستايي در نزديكي شبستر و در استان آذربايجان شرقي ميباشد. این روستا دارای 691 خانوار و با جمعیت ثابت 2220 نفر و جمعیت شناور 10 هزار نفر میباشد که در 25 کیلومتری شبستر مرکز شهرستان میباشد. این روستا کوهپایهای و ییلاقی بوده و دارای باغات زیادی است.روستايی در كوهپايههای سبز ميشو، با مردمانی سختكوش و خلاق باصفا . نسل اول دريانيها از دهههای 20 و 30 به تهران آمدند و توانستند به عنوان نقطه تمركز اقتصاد و تجارت ايران را به دست بگيرند. دريانی ها دارای اتحاد و همبستگی عجيبی هستند نوعی پدرسالاری كاريزماتيك و خانواده ای گسترده و متحد كه انحصار بخشی از اقتصاد را در اختيار دارند. اين قضيه بيشتر از زمان حاج مهدی دريانی شروع شدكه باعث رسيدگی به وضعيت دريانیها شده و برای بيشتر آنها مسكن و فعاليتی فراهم آورد. در حال حاضر در مجموع تعداد 400 سوپر ماركت رسمی در سطح تهران فعاليت مي كنند كه از اين تعداد حدود 50-40 واحد آن توسط دريانی ها اداره مي شود. همچنين صنعت چای از ديگر صنايعی است كه در اختيار دريانیها قرار دارد. منابع: روزنامه همشهري، صفحه جهانشهر،يكشنبه ۳۰ فروردين ۱۳۸۳ - سال دوازدهم -شماره - ۳۳۵۴ سایت ترجمان
تصويري از حاج مهدي ابراهيمي درياني كه بزرگ خاندان درياني است، او در زندگي خود مدارس، بيمارستان، درمانگاه و مساجد بسياري ساخته است. اگر گذرتان به شهرآرا بيفتد مي توانيدبسياري از ساختمان هايي كه او ساخته است را ببينيد. مرد ي كه صاحب چند مغازه درياني است در حسينيه به كسوت خادم حسينيه درآمده است، او حاج میرزا علی بنايي است. مردي آرام و خوش برخورد، او كليد حل معماي درياني ها براي ما بود. اينجا حسينيه درياني ها است. اين حسينيه به همت درياني ها و با صرف هزينه از طرف خود آنها ساخته شده است. كلنگ اين حسينيه را حاج حسين پورمطلب درياني به زمين زده، در اين حسينيه صندوق قرض الحسنه و موسسه امور خيريه درياني ها فعال است. تاريخ تاسيس حسينيه ۱۳۶۰ مي باشد. تصاویر بسیار زیبا از طبیعت ییلاقی دریان، در ادامه ی مطلب.....
جويندگان مغازه هاي دونبش !! همه او را مي شناسند. همه به چشم پدري مهربان به او مي نگرند. از صداي جيرجير دوچرخه كه در كوچه ها مي پيچيد تا امروز روزگار زيادي سپري شده است . حاج مهدي ابراهيمي درياني حالا يك مرد ثروتمند است. يك مرد متمول، اما رحيم. كسي از خانه اش دست خالي برنمي گردد. روزي كه حاج علي اكبر ابراهيمي درياني آن مرد آذري از پايتخت به دريان مراجعت كرده و در جمع درياني ها گفت كه «ناققا در درياست» چنان شور و حرارتي در ميان درياني ها برانگيخت كه بي سابقه بود. اينكه مردي از روستايي در حوالي تبريز، يك آذري واقعي، بي هيچ پشتوانه و حامي، مگر پتشكار شخص خود، در حالي كه سوداي پايتخت را در سر مي پروراند، روزها و هفته ها راه بپيمايد و ۶۵۰ كيلومتر را پشت سر بگذارد و به تهران بيايد و در عرض چند سال به ثروتي افسانه اي دست يابد و به يكي از بزرگترين تجار مملكت تبديل شود، بسيار غيرممكن به نظر مي رسد. غذا آماده است. دستي بشقاب غذا را جلويش مي گذارد، مرد آذري از روزهاي گذشته جدا مي شود و شروع مي كند به غذا خوردن. در كنار او مردي ميانسال غذايش را تمام كرده. او شاگرد قهوه چي را صدا مي زند «چند مي شه؟»، «قابل نداره، پنج قران». مرد دست در جيب هايش مي كند و يك پنج قراني و يك دو قراني بيرون مي آورد و به شاگرد قهوه چي مي دهد و دوباره يك دو قراني را با آرامش كف دستان شاگرد قرار مي دهد و زير لب مي گويد: «اين هم مال تو» .مرد آذري ديگر فراموش كرده كه غذايش سرد شده است. دوباره افكار بي پايان او را محاصره كرده است. اين نقطه شروع ماجراست. همه چيز از همين جا شروع مي شود. نهنگ در درياست در جست وجوي روزگار گذشته روزهايي قهوه خانه اي بود در روسيه كه متعلق به يك ايراني آذري تبار بود. مردي خوش انصاف و مردمدار. او چنان حلال را از حرام جدا مي كرد كه انگار مو از ماست مي كشد. او منصفانه و حسابگرانه با مردم برخورد مي كرد و خيلي زود زبانزد همگان شد. در روزگاري كه ارزاق گران شده بود، حاج علي اكبر براي اينكه دين كسي به گردنش نيفتد، با محاسبه دقيقي به تهيه غذاهايي كه به مردم داده مي شد مي پرداخت. به عنوان مثال او براي تهيه ديزي، حتي نخودهايي را كه در ديزي مي ريخت، مي شمرد. نخودهايي كه از پس شماره اي به درون ديگ سرايز مي شد، براي آن بود تا ديني به گردن حاج علي اكبر نباشد. زماني كه آذوقه ارزان شد، او سهميه وسايلي را كه در درون ديزي مي ريخت اضافه كرد. تا اينكه يك روز در روزنامه ملانصرالدين كه در آن ديار به چاپ مي رسيد، كسي كه از رموز عادلانه حاج علي اكبر سردرآورده بود نوشت: «ايهاالناس، علي اف نخود ديزي را چهاردانه اضافه كرد.» شايد اين وسواس او بود كه دورنمايي اينچنين را براي او رقم زد. او اگرچه سال ها در كشوري اجنبي به تجارت پرداخت اما دوباره به وطن مراجعت كرد . به اروميه رفت و در آنجا مغازه بنكداري داير كرد. تا چندي به فعاليت پرداخت اما سفري به تهران، همه چيز را عوض كرد. يك اتفاق ساده، زندگي او و همشهريانش را تغيير داد. در تهران او به ثروت دست يافت و برادرش را هم تحت حمايت خود گرفت. برادر كوچك حاج علي اكبر، حاج مهدي ابراهيمي تحت حمايت برادر بزرگش موفق شد به كسب و كارش رونق بدهد. حاج مهدي در رضائيه با سرمايه اي معادل شش تومان كه از برادرش مي گيرد مغازه اي مي خرد و به تجارت مشغول مي شود. پس از چندي كسب و كارش كساد مي شود و سرمايه اش را از دست مي دهد. دوباره به حاج علي اكبر رجوع مي كند. برادر بزرگتر درحالي كه حاج مهدي روزگار چندان خوشي را پشت سر نمي گذارد به او مي گويد: «برادر فقط يك بار به برادرش سرمايه مي دهد.» اين سخنان كافي است تا مردي به تجربه و سن و سال حاج مهدي، درس از برادر بياموزد. شايد تاثير اين سخنان بود كه او را بر آن داشت، تلاش بيشتري كند و راه سخت و ناهموار را، هموار ساخته و به روزهاي شكوهمند آينده برساند. مهدي ابراهيمي درياني، روزهاي سخت تنگدستي را با وسعت دل از سر گذراند و صبورانه قدم هاي استواري به سوي روزهاي درپيش برداشت. گام هايي كه از خرمشهر تا اصفهان از مشهد تا لاهيجان و املش را سپري كرد و نام و نشاني نيك از او به يادگار گذاشت. يك مرد و يك دوچرخه دوچرخه اي قديمي در خيابان ها و كوچه هاي تهران و مردي كه روي آن نشسته و مقداري بسته چاي را در تركبند عقب دوچرخه گذاشته و به اين و آنسوي مي رود. صداي جيرجير ركاب دوچرخه در كوچه پس كوچه ها مي پيچد و مرد به دوردست ها مي انديشد. او آدم خجولي است. وقتي مي رود داخل قهوه خانه تا بسته هاي چاي اش را بفروشد عرق سردي پيشاني اش را مي پوشاند. او نمي داند از كجا شروع كند. معمولاً يك كبريت مي خرد و سر صحبت را با قهوه چي باز مي كند و بعد نوبت به عرضه محصول مي رسد. چاي زنبورعسل نشان. به تدريج قهوه چي ها با اين مرد خجالتي و محجوب انس مي گيرند. روز به روز سفارش بيشتر مي شود. او كه هنوز طنين حرف هاي برادر را در گوش دارد، بيشتر تلاش مي كند. هر غروب مردي خسته از كار روزانه دوچرخه اش را در حياط خانه مي گذارد و بسته هاي چاي باقي مانده و كبريت ها را به خانه مي برد. در خانه او پدري است مهربان اما منضبط. سال ها مي گذرد. اين مرد دوچرخه سوار، اكنون مغازه اي دارد و كارخانه اي. پيش از اين حرف ها (به نقل از روزنامه همشهری-يكشنبه ۳۰ فروردين ۱۳۸۳ - سال دوازدهم - شماره - ۳۳۵۴)
نوجوان 12 ساله ای دراستخری در روستای دریان از توابع شهرستان شبستر غرق شد. تاريخ : 08/03/1387 به گزارش روابط عمومی سازمان آتش نشانی تبریز ، ساعت 16 دیروز دوشنبه، این نوجوان به نام " خلیل " به علت عدم آشنایی با فنون شنا دراستخر رو باز روستای دریان از توابع شهرستان شبستر غرق شد اما نیروهای محلی وامدادی موفق به نجات جان یا کشف جسد وی نشدند. درنهایت با اعزام اکیپ غواصی سازمان آتش نشانی تبریز، بعد از 45 دقیقه تلاش ،جسد این نوجوان ساعت 14 امروز از زیرآب بیرون کشیده شده و تحویل خانواده اش گردید.
|
About
ღ♥ღدریان,بهشت ایرانღ♥ღ
Home
|